الان صفحه سفید و صورتی سنجش باز شد و روبروی اسم من نوشته شده بود مردود !
اول مامان را خبر کردم ولی توی قیافه اش این نبود که من دختر خوبی نیستم بابا هم کمی طول کشید اما بالاخره باورش شد ولی آخرش پرسید یعنی این نیتجه نهایی بود؟ آره بابا آخریش بود و من قبول نشدم خب. مهدی هم گفت بی خیال و یک لبخند خوشگل زد.
به خدا من دختر خوب و سر به راهی ام و 2ماه خوبِ خوب خواندم ولی مردود شدم ومی خواهم که ککم هم نگزد.من ماه مهر هیچ جا برای درس یادگرفتن ندارم که ندارم. چی می شود اگر یک سال بعد از 16 سال درس نخوانم چی می شود اگر د اعتراف کنم یک ذره هم ته دلم دارد از ذوقش قلقلک می شود!
اممما
برای سمیرا و فاطمه خوشحالم تبریک..مریم هم که جای خود دارد..طیبه عزیزم شایسته بیش از اینی و بیش از این را هم داری شک نکن به تو هم تبریک!
جمع تان جمع شده آی نامردهایی که خیلی دوستتان دارم!
خودت می دانی و همین کافی است؟
نه هرکی آمد بداند، این به روز رسانی دوباره فقط برای توست
برای دوم شهریور ماهِ...واهمه ای ندارم دیگر که بگویم 86
سه سالگی اش مبارک..مهدی من..
ابری است
مرا نیت آن است
که از خانه بدون چتر بیرون باشم..!
"دنبال چیزی می گردم."
"چی؟"
اعتراف کردم: "دقیقا نمی دانم. فکر می کنم شبیه یک در باشد."
دختر تکرار کرد: "یک در؟ چه جور دری؟ همه شکل و همه رنگ دری وجود دارد."
درباره اش کمی فکر کردم.یک در؟ چه شکلی و چه رنگی؟ تا آن وقت حتی یک بار هم به شکل یا رنگ درها فکر نکرده بودم."نمی دانم.چه شکلی یا چه رنگی ممکن است باشد.اصلا شاید در نباشد."
"منظورت این است که شاید یک چتر یا چیزی شبیه آن باشد؟ "
گفتم: "یک چتر؟هوم م م.فکر کنم دلیلی وجود ندارد که چتر نباشد."
"اما شکل و اندازه چتر ها با هم فرق می کند.کاری که می کنند با هم هم فرق می کند."
"درست است اما مطمئنم وقتی آن را ببینم می شناسمش و می گویم:"آهان،خودشه"،حالا چه چتر باشد،چه در،یا حتی دونات."
دختر گفت:"آهان.خیلی وقت است دنبالش می گردی؟"
"مدت زیادی است قبل از اینکه تو به دنیا بیایی."
او در حالیکه به کف دستش خیره شده بود،گفت: "راست می گویی؟نظرت چیه به تو کمک کنم پیدایش کنی؟"
گقتم:"واقعا خوشحال می شوم."
"پس باید دنبال چیزی بگردم که نمی دانم چیه،اما شاید یک در باشد،شاید یک چتر،یا یک دونات،یا یک فیل؟"
گفتم:"دقیقا.اما وقتی آن را ببینی،می فهمی خودش است."
* کجا ممکن است پیدایش کنم
"هوراکی موراکامی"
تنهایی موراکامی برایم شبیه چهار زانو نشستن ای کی یوسانی است که شلوار جین پوشیده باشد، عروسک سفیدش آویزان در ایوان توی باد غروب تکان تکان بخورد و او انگشت اشاره را به تاسی سر نزدیک شقیقه اش بمالد و دیییینگ..صدای ایده ای که با جوهر مشکی قلم موش به حروف مربع و مشبک ژاپنی روی کاغذ تبدیل می شود..
خواندن پنج داستان از هوراکی موراکامی را در مجموعه ای که بزرگمهر شرف الدین گرد هم آورده آنقدر دلپذیر می دانم که اینجا پیشنهادش بدهم.،هرچند تجدید چاپ چند باره ی این 5 داستان کوتاه با نام "کجا ممکن است پیدایش کنم" پس از بهار86 موراکامی را برای اولین بار به خواننده های ایرانی معرفی کرد، اما در واقع با به بازار آمدن رمان پر فروش "کافکا در ساحل" بود که پنجره ای رو به دنیای خسته و مطرود این ژاپنی گوشه نشین در ایران باز شد.نویسنده ای که کتاب های او به شانزده زبان دنیا منتشر شده اند و بسیاری هر سال منتظر تعلق گرفتن جازه نوبل به او هستند..اما تخیل پروره ی او به مذاق حقیقی خواه بسیاری از منتقدین ژاپنی خوش نمی آید. او را فردی در دوستی با غرب می دانند که داستان هایش در هر جای جهان می توانند اتفاق بیفتند و به هر زبانی نوشته شوند و بطور اتفاقی است که نویسنده شان در ژاپن به دنیا آمده است، اما موراکامی "خود را نویسنده ای ژاپنی می داند که برای ژاپنی ها می نویسد اگرچه مصالح نویسندگی اش با دیگران فرق می کند"
موراکامی اهل جستجوست.به آنچه در پایان جستن یافت می شود اصالت نمی دهد.او مسیر را با خاموشی و خونسردی نگاه و توصیف می کند. آدم های او روی مرزی میان خویشتن و دیگران زندگی می کنند.روی وصله ی کهنه دوختی که میان جنسیت،خاطرات،خصلت ها و خلوت های شخصی از یک سو و دامنه ی پهن ، روابط و شرایط کاملا عادی وروزمره با بد سلیقگی کوک خورده است.قهرمان های او می کوشند سر از کلاف های در هم پیچیده در آورند وبه منش و آرامشی یکدست شاید از همان جنس که خود او داراست برسند.
پیش از رسول چشم تو نیز
پیغمبران همه تکذیب می شدند .
معجزه نام دیگر چشمهای توست .
من با تمام وجودم
مهبوت این کرامت معبودم ؛
پرسیده ام هزار قرن
و هر قرن
یکصد و بیست و چهار بار :
چرا، چگونه خدایت .
در سرزمین مردمک چشمهای من
و روستای کوچک قلبم
پیغمبری بدان عظمت
مبعوث کرده است ؟ ...
*زمانی فکر می کردم مال سید مهدی شجاعی است.اما حالا به قدر بند انگشتی شبهه ناک است این مالکیت!به هر حال:
آری
پیش از رسول چشم تو نیز
پیغمبران همه تکذیب می شدند !
تصویر خالی یک بیابان که اگر نقاشی اش کنی دستت باید از آفتابش بسوزد..یک رود بکش آن ته نقاشی که خیال رسیدن بهش تشنه ات کند..مرد را کنار اسبش نقاشی کن..نه مرد را به اسبش بنشان..نه نه..مرد را با اسب بتازان..تند..تندتر..مرد ته نقاشی است..مرد را همانجا بگذار..اگر برگردانی قصه خراب می شود..
۲
قصه را خراب نکرده ام. شاهد باش. این یکی را قلبم مطمئن است.شاهد باش. من قصه را حفظم..من از قصه غصه اش را حفظم..شاهد باش .خیالش گلوم را خشک کرده. شاهد باش..
۳
لعنت به هرچه موضع مردّدم!
۴
هنوز محیای محیا...
وای..وای..وای هیچ راه نمانده که پا بگذاریم توش و قلبمان مطمئن باشد؟!
گمگشته راه مقصود؟!..نه کوکب هدایت از گوشه ای در آمده نشسته به گوشه ای دیگر..!تقصیر باشد به گردن شب که مثل سگ سیاه است..!
طیبه زنگ می زند که نیامدی چرا؟شلوغ بود و جای تو خالی..میگویم:دلم خواست اما نشد! نگفتم اما که یک چیزی بند شده بود به پاهام نمی گذاشت بیارمشان تا میدان فلسطین..یک بندی پیچیده بود و گره خورده بود کور..کور به خدا! که وا نشد به دندان استدلال..
2
نشسته ام روبروت و می گویم می خواهم بروم! می گویی دلیل بیاور..می آورم.می گویم آنجا که ایستاده باشم حس می کنم همراهم..نشان میدهمش..می گویی باید نشان بدهی داشتنش کافی نیست؟! نه نیست خشمی که توی خانه بماند به دردم نمی خورد! تو جمله ها را به هم سوار می کنی می دوانی شان روی مغزم..سلول ها له می شوند..!می دانم اگر بلند شوم از روبروت بگویم بیا..اخم نمی کنی دستم را می گیری و تا میدان می آیی اما به دلم نمی چسبد که من بایستم و تو ادای ایستادن در بیاوری..شاید هم نه.تقصیر تو نیست این بند پاهام را می ساید..نای آمدن ندارم..ته دلم مور مور می شود اما که دندان استدلال را بکشم بهتر!!!
3
کلید را می اندازم به در اتاق که این چند روز از صدای سلام و خنده ی بچه ها خالی است..روشنش می کنم..رسانه ی بصری را که توی کلاس ها ی ارتباطات بدنام ترین و بد ذات ترین هاست..صدای پسرک می خواند:یا اماه..نموت تحیا فلسطین..بند شیار انداخته به پهاها و می سوزد..می سوزد..می سوزد.
4
دست هام زبر اند.روی صورتم خش می اندازند..اما برنمی دارمشان.این آب شور نباید راه به شیارملتهب پیدا کند..ضرر دارد براش!
رسم است که عذری بیاورم یا دلیل که چرا ننوشته ام؟! نشانی را به کسی لو نداده ام پس از همان 6 نفری که سری به اینجا زده اند عذری مظلوم می خواهم! آخ که چقدر حرف ها آمده اند که در میانه ی دوستان آورده ام،چیده ام، زده ام ،...وخورده ام جاش هم مانده اینهاش !
اما آنچه به مذاقم خوش آمده برای نوشتن "هیچ" بوده است ، و "هیچ" آدم را ملول می کند.. اگر به قول حامد اینجا خانه ی خودم است پس من سه ماه دوست داشته ام توی خانه ام سکوت بگذارم ،حالا حوصله ی کلماتم از دست رفته است ملالم متین و مدید شده است و خانه خسته و نا زیبا..پس برای خودم بهانه تجویز می کنم که بسم الله گفتنم به والسلام نماند..
به بهانه چمدان کوچکی که برای سفر فردا به تهران بسته ام،درست مثل 29 شهریور..!

